بنگر چگونه دست تکان می دهم / گویی مرا برای وداع آفریده اند

 
صفحه اصلی
روز نویس
گذران عمر
ناکجاآباد
گالری
شناسنامه
تماس
آرشیو
نگاه کن از اون بالا…با تو هستم ای خدا…
 
یکشنبه 18 بهمن 1388

 

نگاه کن از اون بالا

با تو هستم ای خدا

با تو هستم ای خدا

چرا……………………*

"مرد که همه ی  حرفاشو با خدا اینجا نمی نویسه"…

 

روزهای سختی بود. به سختی ایامی که احتمال سرطان پروستات داده بودند.

در یک لحظه، آدم فکر می کنه بهش میگن وقت رفتنه، در حالی که هنوز خیلی کارهای ناتموم داره.

و افسوس می خوره از اینکه چه حرف هایی رو باید نمی زده و زده و چه حرف هایی رو باید می زده و نزده…

سه دکتر، قاطعانه اعلام کردند به علت عفونت، احتمالا خون لخته شده و با هر حرکتی امکان حرکت این لخته به سوی قلب، مغز یا ریه وجود داره.

هر سه دکتر گفتند باید برم بیمارستان رازی و احتمالا بستری بشم.

به دکتر رضا گفتم در شرایط فعلی کاری، امکان بستری شدن ندارم. رضا قاطعانه می گفت آلرژی ست.

دیروز وقتی آخرین دکتر هم به جای نوشتن دارو گفت به بیمارستان رازی می نویسم شما رو اورژانسی بستری  کنند و یا حداقل تحت کنترل بگیرند، ناامید شدم. اما دکتر رضا از یکی از بزرگ ترین متخصصین پوست برام وقت گرفت. دکتر مربوطه نظر رضا رو تایید کرد. فقط به خاطر وضعیت بسیار حاد پام و مشکلات قندی و اینکه باید برای 18 روز کورتون استفاده کنم پیشنهاد بستری شدن در بیمارستان رو داد.

در نهایت قرار شد با محبت دکتر محمد کیاسالار امشب به یک فوق تخصص غدد مراجعه کنم، شاید راهی پیدا کنه که با مصرف کورتون( که به شدت باعث بالا رفتن قند خونم خواهد شد) مشکل قندی برام ایجاد نشه.

دکتر رضا گفت با هر زبونی بلدی سعی کن دکتر رو متقاعد کنی که تحصیلکرده هستی و دستگاه کنترل قند داری وخودت مراقبت می کنی و  از این حرفا تا اعتمادش جلب بشه و دستور بستری شدنت رو نده.

بعدا نوشت "سوالی پزشکی":

نمی دونم چرا به  هر دکتری مراجعه می کنم، فوری می خواد منو بخوابونه! مرد و زن هم نداره!!

عزیزان زیادی در این  چند روز از طریق تماس تلفنی، ایمیل، کامنت های عمومی و ابراز  محبت کردند. مثل همیشه شرمنده ی محبت همه هستم. خدا حفظتون کنه…

پ.ن(1): امیدی که سراب شد…

آمده بودیم

در فاصله ی تولد و مرگ

عاشق شویم

اما

در فاصله ی تولد و عشق

مرگ…**

پ.ن(2): تلخ نوشت…

دیگر کام تلخم را

هیچ فرهادی

شیرین نمی کند…***

پ.ن(3): حال عجیب…

ازحال و روز این روزهای دیارم، خیلی چیز ها میشه نوشت.اما سفر نهال خانوم باعث شده، دست به عصا راه برم…

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت…این حال عجیب…****

پ.ن(4): یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش نوشتم:

کسی در خواهد زد

کسی در راه است

دارد می آید

و در خواهد زد

کسی در می زند

ولی بگویید

من دارم می روم…*****

آخر نوشت:

دلم برای وبلاگ و نوشتن و همه ی شما، خیلی  تنگ شده بود. به خدا راست می گم!…

*ترانه ابی

**رویا شاه حسین زاده

***سوما

****فریدون مشیری

*****بیژن جلالی

عکس: رضا حبیبی

نظرات (0) »

 
 

لت و پارمان کردند…915…
 
یکشنبه 11 بهمن 1388

 

آی دنیا دنیا دنیا…آی دنیا آی دنیا

چه کردی با عمر ما…آی دنیا آی دنیا

به من خیال راحت…یک نفس ام ندادی

هر چی ازم گرفتی…دیگه پس ام ندادی…*

زورم بهشون نمی رسید. تک و تنها بودم. قبل از اینکه ضربه کاری رو به چشمم بزنند، ترتیب پام رو دادند که شدیدا کبود شده.

 

دکتر به خونه اومد. با زور آمپول و دارو و مسکن، فعلا در حال استراحتم. اما خوشبختانه اسم ضارب رو یادداداشت کردم.

اسمش آلرژی هست!!

مسئله ای که نگرانم کرده، عفونت قسمت پائین پامه. مشکل آلرژی رو حل کنم باید برم سراغش.

فریبرز به ملاقاتم اومد. بمب روحیه دادنه. حسابی تنم رو لرزوند، پدر صلواتی…

تازه چند شب پیش پاچه خواری هم کرده بود و برای مادر لبوی داغ آورده بود. مادر 10 بار گفت امسال نوبر نکرده بودم.

فعلا خانه نشین هستیم. اون هم در روزهایی که …بگذریم…

بازم شکر…

پ.ن(1): آشفته…

کسی به در کوبید

بلند شد

موهایش را بلند کرد

در را باز کرد

باد بود

برگشت

آشفته مو…**

و من به یاد حال و روز خودم افتادم که:

کارم چو زلف یار پریشان و در هم است…***

پ.ن(2): یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش نوشتم:

من دلم گرفته…

هر چه می روم…نمی رسم…****

سال ها می گذرد و

من هم چنان

دلم گرفته و

می روم و

نمی رسم…

آخر نوشت:

حال جسمی مان خوب نیست…

به احوال رو حی مان "سور" زده…

*ترانه بهزاد

**شهاب مقربین

***سعدی شیرازی

****محمد رضا عبدالملکیان

نظرات (2) »

 
 

وبلاگم…سه ساله شد…
 
جمعه 9 بهمن 1388

 

وبلاگم سه ساله شد…

کلمات بیهوده در رفت و آمدند

نگاهم را که نمی شنوی…*

 

پس از دیدار با ناصر اون هم بعد از 150 ماه دوری! جرقه نوشتن این وبلاگ در ذهنم زده شد. قرار بود چند قسمتی برای فرناز بنویسم. قرار نبود تا مرز 3 سال و نهصد و اندی پست و 170 هزار بازدید کننده برسه. رسید. به لطف خدا و محبت شما عزیزان، همچنان در حال نوشتن هستم…

از بودن پرمهر و حضور پربارتون ممنونم…

تا زنده ام می نویسم. دوست ندارم از اون وبلاگ هایی باشه که به عشق کسی باز، و بعد از نرسیدن یا رسیدن به یار، بسته میشه.

می نویسم…تا جایی که شما باشید و عشق باشه و من باشم…

شما همیشه هستید

عشق همیشه هست

من هم فعلا…

هستم…و تا وقتی هستم…

همیشه عاشقم…

تولد وبلاگم بر شما خوانندگان صمیمی وبلاگ مبارک…

پ.ن(1): پیامک لطیف یک دوست زمخت!

دیشب شجاع پیشم بود. وقتی هست، برای ساعتی غم و غصه هام یادم میره.

بر خلاف ادبیات خاصی! که در دیدار حضوری داره و همه جا! و همه کس!! آدم رو مورد لطف قرار میده وقتی می نویسه یا پیامک می فرسته یه آدم دیگه میشه. تا آزادی رسوندمش که راهی مهر شهر بشه. بعد از رفتن این اس.ام.اس زیبا رو داد:

پرسید بهشت را می خواهی یا دوست را

گفت جهنم است بهشت

بی دوست…

پ.ن(2): نکته اخلاقی و آموزشی از معلم اخلاق!

از آن جایی که این وبلاگ، وبلاگی اخلاقی! و آموزشی ست تصمیم گرفتیم در راستای بالا بردن اخلاق خوانندگان بی اخلاق! وبلاگمان پاسخ معلم اخلاق دوره اول حکومت رئیس را تقدیم نماییم:

اینجا رو بخونید.

پ.ن(3): حاصل عمر…

"فرشید 50 ساله شد

نیامدی

وبلاگ سه ساله شد

نیامدی

دوری 15 ساله شد

نیامدی

عمر رفت و

نیامدی

کی چند ساله شود

چی چند ساله شود

هجر چند ساله شود

چی برود و چی بیاید

که بیایی؟"

این شعر، حرف دل مردی ست که حسرت می خورد بر آنچه داشت و قدر ندانست:

عمر

حسرت جشنی است بیکران

که هلهله اش

از پس دیوار به گوش می رسد…**

پ.ن(4): یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش نوشتم:

زیبا ترین چیز در باره ی عشق، این است

که نه عقلی دارد و نه خردی

زیبا ترین چیز در باره ی عشق، این است

که روی آب راه می رود

و غرق نمی شود…***

آخر نوشت:

برای آمدن نهالم…

ای کاش  با تو می موندم

ای کاش با تو می خوندم

ای کاش لحظه هام …بوی تو رو داشت…

ای وای قلبم بی تابه

ای وای چشمام بی خوابه…****

ای وای…نهالم داره میاد…

*ساره دستاران (ساره عزیز نوشته: کلمه ها)…بعضی ها هم  اشعارش رو بدون ذکر ماخذ می نویسند…

**شمس لنگرودی

***نزار قبانی(ترجمه احمد پوری)

****احسان خواجه امیری

عکس: یلدا محمد زاده

نظرات (0) »

 
 

و خورشید آن قدر دور شد…که سایه ام به جاده های دور رسید…
 
چهارشنبه 7 بهمن 1388

 

و خورشید آن قدر دور شد

که سایه ام به جاده های دور رسید

این جاده ها اما…

به جایی نمی رسند

باید برگردم

به شب خودم

هم سایه ی نزدیکم…*

 

میگن آدم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشه. یا این ضرب المثل غلطه یا من عاقل نیستم.

در روزهای سختی که می گذرونم، از خیلی ها تقاضای کمک کردم. خیلی ها کمک کردند. خیلی ها هم در توانشون نبود یا نخواستند کاری انجام بدن و جواب  منفی دادند، که حق طبیعی شون بود.

اما در یک ماه، دو بار پیش اومد که بدون اینکه کمکی خواسته باشی تماس می گیرند که فلان کار رو انجام میدن و جالب اینجاست  یا قسم ات میدن یا قول می گیرند که حتما بهشون بگی چکار کنند. پیش خودت میگی دنیا هنوز زیباست. با خودت فکر می کنی:

هنوز شقایق هست و زندگی باید کرد…

اما بدون اطلاع قبلی و درست در دقیقه نود که دستت از همه جا کوتاه شده، بهت خبر میدن ببخشید…نشد…

تا اینجاش هم قابل تحمله…ارث پدر که از کسی طلبکار نیستی. اما بعد برای توجیه کارشون پیام میدن من این کار رو کردم تا تو به این نتیجه برسی که…

دکتر محمد مصدق در دادگاه نظامی در پاسخ سخنان دادستان وقت گفت:

ما خود افتادگان مسکینیم

حاجت تیغ بر کشیدن نیست…**

کاش آدم ها یاد می گرفتند به جای اینکه بخوان معلم کسی باشند با آبروی طرف بازی نکنند…بگذریم…

آدم نیمه عاقل سه بار از یک سوراخ گزیده نمیشه…

سعی می کنیم سه باره گزیده نشویم.

 و تو، باز هم  این شعر به یادت میاد:

دست نیاز که به سوی کسان می کنی دراز

پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش…***

کارهام امروز جلو نرفت.  همه چیز به فردا موکول شد. اما یک تلفن و یک خبر تونست امروز رو به یکی از بهترین روزها تبدیل کنه.

نهال خانوم بعد از نیمه شب زنگ زد. اول گلایه از اینکه چرا کم تماس می گیرم…غافل از آنکه بعضی وقت ها فقط از خجالت… نمی تونی زنگ بزنی…

بعد احوالپرسی کرد. در بین صحبت هاش پرسیدم نهالم تعطیلات میای؟

گفت بیام؟!

موندم چی بگم. دخترم بعد از 15 سال قراره به ایران بیاد. خواستم بگم در اوج گرفتاری هم که باشم بودنت حتی به صورت جیره بندی و یکی دو هفته ای، منو دوباره زنده می کنه…بغض مجالم نداد. فقط گفتم آره بیا…

گفت میام…

"و نهالم خواهد آمد…

و من دوباره زنده خواهم شد…

کسی می آید که مثل هیچ کس نیست…"

پ.ن(1): "خوشحال نوشت" برای آمدن نهالم…

با احترام به فروغ همیشه جاویدان…

"من خواب نهالم را

وقتی خواب نبوده ام…دیده ام

کسی می آید

کسی که مثل هیچ کس نیست

و نان را قسمت می کند( که زیاد نخورم)

و پپسی را حذف می کند

و کره را منهدم می کند

و هر چه که شیرین باشد…محو می کند

و هر چه را که باد کرده باشد (شکم اینجانب!)

قسمت می کند

و بانک های شریفه ملت را

دعوا می کند!

و سهم من را هم می دهد…

من دیده ام…دیده ام…دیده ام

که کسی می آید…"

پ.ن(2):عاشقانه…

این عاشقانه ی مردی ست که بودن و نبودنش به آدمیزاد نمی رود…

در بودن

از ته دل هستم

پناه بگیر تا جایی که ممکن است

در نبودن اصلا نیستم

فرار کن فرار کن تا می توانی

این کار حد وسط ندارد…****

پ.ن(3): برای روزگار همیشه در جنگ…

دوست درویشی دارم که هر وقت می خواد کلامی خارج از روال بگه، میگه:

پنج دقیقه نادرویشی…دوباره درویشی!

حالا حکایت من است و روزگار…

"ای روزگار…

نهالم در حال آمدن است

لطفا دو هفته آتش بس…

بعد دوباره جنگ…"

پ.ن(4): یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش نوشتم:

لیلی

من آبروی عاشقان جهانم

هشدار تا به خاک نریزی…*****

آخر نوشت:

در اوج اضطراب و زخم خوردن دوباره…خوشحالم.

نهالم در حال آمدن است

و این کم چیزی نیست…

*شهاب مقربین  

**سعدی شیرازی

***صائب تبریزی

****ترجمه ای از آیدین روشن

*****نصرت رحمانی

عکس: یلدا محمد زاده

نظرات (0) »

 
 

تو قرار است هیچ وقت نیایی…
 
سه شنبه 6 بهمن 1388

 

بی انتظار زیستن سخت است

بی انتظار بودن سخت است

تو قرار است هیچ وقت نیایی…*

بعدا نوشت: بیا…

 

امروز بیشتر دویدم. بیشتر کار کردم. بیشتر خبرهای خوب گرفتم. روز، روز بدی نبود.

خیلی کارها هم پیش نرفت و به فردا موکول شد.

"مرد که همه ی کار هاش خوب پیش نمیره"

اما خدایی اش اگه همه اش هم گره بخوره خیلی نامردیه!

اگر فردا اونجوری که می خوام بشه خیلی ها رو خوشحال می کنم. اگر نشه، شرمنده خیلی ها میشم.

خدایا نیم نگاهی بیشتر از گذشته به این بنده ی گرفتارت داشته باش…

در میان کامنت های عمومی وخصوصی و ایمیل های عزیزان، نوشته ای داشتم که دل گرفته ام رو…گرفته تر کرد:

 "آقای حیرانی!

تمام نوشته های این سه سال رو یک شبه خوندم. یک جا از تنهایی ات نوشته بودی و جاده و زنی که برای همسرش میوه پوست می گرفت. تو چه می دونی چند تا از اون آدما الان با هم هستند. ما هم اون سال شمال بودیم.من براش میوه پوست می کندم و لیوان چای به دستش می دادم. شاید یکی از اون هایی که میوه پوست می گرفت من بودم و…حالا نیست. خوش به حالت که هنوز امیدی داری و منتظری…"

ما که خودمان نزده می رقصیم. با این نوشته، اشکمان جاری شد.

پ.ن(1): مناجات داش مشتی! با عرش کبریایی…

الهی! فرشید به فدای مرام و معرفتت. ما را دریاب که آتش به گریبان رسید.

همین کار ها رو می کنی که اون خواننده میگه:

مگه این خدا خدای همه نیست…همه نیست

مگه خوب و بد برای همه نیست…همه نیست…**

خوب عزیز دل فرشید، توی سهمیه بندی هات یک کمی هم از اون روزهای خوش، نصیب دل "صاب مرده"ی ما بفرما.

همین کارها رو می کنی که اون یکی خواننده میگه:

غزل یعنی خدایا…نگردون روتو از ما

که ما خیری ندیدیم…از این احوال دنیا

بزرگی، مهربونی بی نیازی

خدای مردم اهل نمازی

خدای مردم میخونه هم باش

کس بی کس ترین دیوونه هم باش…***

همین کارها رو می کنی که…ولش کن هر کاری می خوای بکن…در هر حال مخلصتیم…یه خدا که بیشتر نداریم…

بتازون تا دلت خواست…که من صبرم زیاده…

پ.ن(2): عاشقانه…

این عاشقانه ی مردی ست که دلش و ذهنش و جسمش و روحش و تک تک سلول های بدنش، پر است از آنچه که داشت و قدرش را ندانست…و سزای آنکه قدر نداند…همین است…

اگر روزی

حافظه ی حجیم خاطراتم را غربال کنند

جز خاطر تو

هیچ باقی نمی ماند

هیچ…****

پ.ن(3): یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش (کمی عصبانی) مرقوم فرمودیم!!:

لعنت به زندگی

لعنت به سال ها

که بدون دیگری گذشت*****

آخر نوشت:

کماکان در حال فحش دادنیم!…

*رویا شاه حسین زاده

**ترانه عقیلی

***ترانه شهلا سرشار

****سوما

*****سهیل محمودی

عکس:رضا حبیبی

نظرات (0) »

 
 

نمی یابم…آنچه را که دنیا به زور از من گرفت…
 
یکشنبه 4 بهمن 1388

 

"در جمعه بازار دنیا

نمی یابم

آن چه را که دنیا

از من گرفت…"

 

آبرو داری! به قیمت آبرو رفتن…

از چند روز پیش منتظر امروز بودم که یکی از مطالباتم وصول بشه. صبح، طرف مربوطه زنگ زد و گفت:

فرشید آبروم رو چند روز بخر…دست نگه دار…

به تعهدات این چند روزه خودم فکر کردم و براش گفتم:

ما به گل ها آب دادیم

اما مورچه ها غرق کردیم…*

گفت: چی؟

گفتم: هیچی…برو چند روز دیگه با آبرو زندگی کن…

فشار زمانه…نفس گیر شده…

بعضی عکس ها، بهتر از صد جمله منظور آدم رو می رسونند. فریبرز در آخرین پست وبلاگش، به دنبال محبت همیشگی اش به من، این عکس  رو گذاشته. فشار زمانه در چند ماه گذشته بر من، این گونه بوده.

دل گرفته و ایوان و پوست کشیده شب…

روز بدی نبود. لحظه های خوب هم داشتم. اما از اون شب و روزهایی ست که دلم سخت گرفته…:

"دلم گرفته است

فروغ جاویدان نیست که ببیند

با ایوان رفتن و

انگشت بر پوست کشیده ی شب کشیدن هم

دردی علاج نمی شود…"

حکایت زندگی…

در یکی از فیلم های پرویز صیاد، به صمد آقا دیکته می گفتند:

آن مرد آمد…آن مرد رفت…

صمد آقا قلم رو زمین گذاشت و پرسید:

اگر می خواست بره…چرا اومد؟

عمر به پایان رسید و نفهمیدیم فلسفه تلخی زهر گونه هجر و جدایی ، بعد از طعم شیرین وصال برای چه بود؟

نیستیم

به دنیا می آییم

عکس یک نفره می گیریم

بزرگ می شویم

عکس دو نفره می گیریم

پیر می شویم

عکس یک نفره می گیریم

و بعد

دوباره باز

نیستیم…**

 پ.ن(1): عاشقانه سوالی…

این عاشقانه ی سوالی مردی ست که پوسید از تنهایی و انتظار…اما از عشق خسته نشد( بازم نمیشه!)…

اهل کدامین اهالی دوری؟

که تا اهلی ات شدم

از قفس

روانه ام کردی…***

پ.ن(2):یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش نوشتم:

نبایدها و بایدها…

با دهان بسته نمی شود خندید

لبخند می زنم…****

آخر نوشت:

"دلم

"یه ذره" شده

برای "یه چیکه"

دلخوشی و آرامش و

خنده ی از ته دل"…

*از وبلاگ ایسیل

**حسین پناهی

***سوما

****از وبلاگ لبخند

نظرات (0) »

 
 

مسیحای من! خسته ام از مردن…910
 
شنبه 3 بهمن 1388

 

راهی بجوی

به جهان مردگان

مسیحای من

خسته ام از مردن…*

 

دو روزه بدجوری افتادم. از اون سرما خوردگی های خیلی سخت. یاد روزهایی  افتادم که مریض می شدم و فرناز از صبح تا شب مثل پروانه دورم می چرخید. با آبلیمو، عسل، آب جوش و سوپ ازم پذیرایی می کرد و قربون صدقه ام می رفت. من برای اینکه حرصش بدم و عصبانی شدنش رو ببینم و گه گاه هم با دست های ظریفش مشتی حواله ام کنه، ناله می کردم:

"آخ مادر کجایی ببینی  پسرت بیماره و هیچ کس نیست ازش مراقبت کنه"!

"عشق چیز غریبی ست

50 ساله هم شوی

وزنت سه رقمی هم بشود

باز دلت می خواهد

خودت را لوس کنی برای یار…

یاری که دیگر نیست

کسی که مثل هیچ کس نبود…

دلم برای حرص خوردن هاش

دعوا کردن هاش

با مشت زدن هاش

تنگ شده

دلم تنگ شده برای یار…

یاری که دیگر نیست

کسی که مثل هیچ کس نبود"…

در شش ماه گذشته، عزیزی روزی دو بار پام رو پانسمان کرد. در نهایت مدارا با بدخلقی هایم ساخت و بنا به گفته پزشکم، مراقبت ویژه این عزیز، باعث شد از یک عفونت شدید نجات پیدا کنم.

پریشب که دارو هام رو  کنترل می کردم متوجه شدم همین مراقب مهربان، از دستش در رفته و سه ماه از تاریخ مصرف قرص نیترو کانتینی که روزی دو بار میل! می کنم، گذشته…

فکر کنم قصد کشتن ما را داشته اند! غافل از آنکه هنوز از عرش کبریایی طلبکارم و وقت مردن ندارم.

از فردا روزهای سرنوشت ساز کاری ام شروع میشه

الهی به امید لطف و کرم تو…

پ.ن(1): عشقی که در شناسنامه نیست…

بعضی آدم ها

فقط یک اسم اند

در شناسنامه ی تو

بعضی اسم ها اما

شناسنامه ی تواند…**

پ.ن(2): یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش نوشتم:

استواری ام بیهوده نیست

قاف…مانده از عشق

هنوز…***

آخر نوشت:

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده…همین…

*فریبا عرب نیا

**رویا شاه حسین زاده

***از وبلاگ لبخند

عکس: رضا حبیبی

نظرات (0) »

 
 

دوری چه سخته…قسمت همینه…
 
شنبه 3 بهمن 1388

 

میرم از اینجا… با پای خسته

با چشم گریون… قلبی شکسته

هنوزم بغضی مونده… تو سینه

دوری چه سخته… قسمت همینه…*

 

دوشنبه نوشت…

دیشب به همراه مادر، به عیادت یکی از خاله ها رفتیم که عمل چشم انجام داده بود .وقتی بغلش کردم، گفت اگر بدونم میای منو ببینی میرم اون چشمم رو هم عمل می کنم. تعارفش قشنگ بود. از بی معرفتی خودم ناراحت شدم. وقتی میشه عزیزان اطرافت رو با یک دیدار، دل خوش کنی، چرا کوتاهی می کنیم.

با دکتر رضا، هم نیم ساعتی گپ زدیم. کتاب تازه اش رو دیدم. طراحی زیبایی داشت و مثل همیشه در انتخاب نام یک کتاب درسی و آموزشی، نهایت سلیقه رو بکار برده بود:

…و نترسیم از متن…

سه شنبه نوشت…

ساعت سه صبح آژانس میاد دنبالت. برات لباس های مرتب و تمیز گذاشتند که بپوشی.

می پوشی…آقا میشی! یه تیکه ماه!!

قرآنی که مادر روی میز گذاشته، می بوسی. آروم میای بیرون که مادر بیدار نشه. در رو که می بندی می بینی با دمپایی از خونه زدی بیرون!. کلید هم نداری. مادر هم تازه خوابش برده.

یه تیکه ماه با دمپایی!

با خودت میگی:

"فرشید جان سفر که با دمپایی شروع بشه…تا آخرش رو بخون"…

راه می افتی. یه دفعه یادت میاد روزی روزگاری، جایی دو جفت کفش داشتی. دلت نمیاد مادر رو بیدار کنی، اما زنگ می زنی و صاحب خانه محلی که کفشت در اونجا مونده رو بیدار می کنی. میگی خونه هستید من بیام؟

صاحب خونه چه "فکر های بی تربیتی" که نمی کنه!! بعد که می فهمه ماجرا چیه، کفش رو میاره دم در بهت میده. راننده با تعجب نگات می کنه.

میری فرودگاه. نیم ساعت تاخیر. کارت پرواز رو بهت میدن بدون اینکه بگن  پرواز اکونومی هست و بلیط بیزینس کلاس تو پشیزی ارزش نداره.

با خودت میگی:

 "فرشید عزیز!…اینم دومی اش…خدا سومی رو به خیر کنه"…

پروازی که با دمپایی شروع بشه به این مشکلات هم دچار میشه.

وارد هواپیما میشی. با اینکه کفش داری و ماه شدی! اما جنتلمن بازی رو میذاری کنار و شروع می کنی به داد و فریاد. به همراه تو، دو مسافر دیگر قسمت بیزینس کلاس هم شروع می کنن به سر و صدا. هواپیما به هم می ریزه. سرمهماندار و خلبان هم میان. میگم می خوام پیاده شم. میگن چمدونت داخل هواپیماست. مامور مراقب پرواز میاد. با بردباری برات توضیح میده هواپیمایی که قرار بود ما رو ببره نقص فنی پیدا کرده و در آخرین لحظه از مهر آباد این هواپیما رو فرستادن. بهش میگی درد شدید زانو داری و نمی تونی روی صندلی های اکونومی بشینی(اصلا هم به اینکه به علت عظیم الجثه بودن! جات نمیشه اشاره ای نمی کنی!)

مامور حراست در نهایت بزرگواری از سر مهماندار سوال می کنه: بغل دست ایشون کی باید بشینه؟ میگن برادر زاده خلبان. . طرف دیگه شون هم خالیه. قرار میشه من در ردیف سه تایی تنها بشینم. دسته های مابین صندلی رو بلند کنن تا من پامو دراز کنم. برادر زاده خلبان هم کنار دست مامور حراست بشینه. خدایی اش مامور حراست از خود گذشتگی کرد.

با خودت  میگی:

"فرشید خان دیوونه بازی و لات بازی ات چه  خوب جواب داد!"

تازه داشتم فاتحانه خودم رو روی سه صندلی جا به جا می کردم که برادر زاده جان وارد شدن. تلفیقی از آنجلینا جولی و جنیفر لوپز و بانک های ملت اون هم از نوع  شعبات ممتاز!!.  

با خودت میگی:

"جناب حیرانی! سزای لات بازی همینه. از خود گذشتگی مامور حراست با جفت شیش براش تموم میشه. و برای من پای درازی می مونه که به همراه زبون درازی منو از یک هم سفر دوست داشتنی محروم کرد".

می رسی خونه اینترنت قطعه.

با خودت میگی:

فرشید جان خدا آخر و عاقبت این سفر رو به خیر کنه.

تا فردا دبی هستم. امروز به خیلی از کارهام رسیدم. بعد از ظهر موفقی داشتم. فردا صبح هم دو جلسه دارم که اگر خدا یاری کنه شاید قدم های مثبت و محکمی در حل مشکلاتم برداشته بشه.

برای پرواز برگشت می خوام آقا باشم! پسر به به چه نیکویی بشم!! تا مامور حراست از خود گذشتگی نکنه و مجبور نشه همانطور که استکبار جهانی به حق مسلم ما در مورد انرژی هسته ای توجهی نمی کنه، ایشون هم حق مسلم من رو در مورد برادر زاده عزیز! خلبان محترم!! نادیده بگیرن.

اکونومی که هیچی، اگر مثل اتوبوس های قدیم، روی بوفه هم جا به من بدن هیچی نمیگم.

"مرد که تا جاش تنگ میشه لات نمیشه"…

پ.ن(1): عاشقانه…

این عاشقانه ی مردی ست که در و دیوار و لحظه ها و همه چیز، برایش روزهایی را به خاطر می آورند که:

"دنیا مال او بود و این…کم چیزی نبود"…

همه ی تکه های بودنت را

که کنار هم بگذارم

باز  پازل تنهایی من

تمام نمی شود…**

پ.ن(2): از جدایی …

این نوشته زیبا رو برام فرستادند و اشاره کردند که نمی دونند مال کیه و من مثل همیشه میگم مال کسیه که بفهمه:

نمی توانم هضم کنم

بعضی ها چطور قادرند

خودشان جدایی بیافرینند

حال آنکه مرگ در کمین است

و دارد برای جدایی آدم ها

نقشه می کشد…

پ.ن(3):یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش نوشتم:

چرا نمی فهمند

من آن جایی ام

مرغ باغ ملکوت نیستم

آن جایی ام که تو هستی

اگر چه آن قدر دور شدی

که صدایم را نمی شنوی…***

آخر نوشت:

"در سکوت سنگین این خانه

 دلم

ناصرم را می خواهد …با متانت و مهربانی ذاتی و ادبش

دلم

نهالم را می خواهد…با خنده ها و حاضر جوابی هایش

دلم

نویدم را می خواهد

با شیطنت ها و مهربانی هایش

دلم پیمانم را می خواهد

با آن نگاه مهربان و پرسش گرانه اش

که این سال ها کجا بودی پدر؟…

 و دلم…

کسی را می خواهد که مثل هیچ کس نبود

و دلم…

کسی را می خواهد که مثل هیچ کس نیست…

 در سکوت سنگین این خانه

دلم بد جوری می گیرد

بمیرم برای دلم"…

*ترانه مسعود سعیدی

**از وبلاگ صبور

***شهاب مقربین

عکس: رضا حبیبی

نظرات (0) »

 
 

تنها می شد در تو گم شد…گم شدم…
 
یکشنبه 27 دی 1388

 

شبیه مه شده بودی

نه می شد در آغوشت گرفت

و نه آن سوی تو را دید

تنها می شد

در تو گم شد

گم شدم…*

 

می خواستم امشب، از روز سختی که با عاقبت به خیری بر من گذشت، بنویسم.

می خواستم امشب، از روزنه های امید و گشایش و خوشحالی دلم، بنویسم.

نشد که بنویسم…

تمام تلاشت رو می کنی، که عزیزان اطرافت از تو راضی باشند.

می بینی که همه ی سعی شون رو می کنند که تو راحت باشی.

اما این وسط ها، کمی بی خردی، کمی بی دقتی، همه چیز رو به هم می ریزه.

می خواستم امشب از این درد ها بنویسم…

نمیشه که بنویسم…

گاهی برای اطرافیان و حتی خوانندگان صمیمی وبلاگت خودت رو لوس می کنی و درد و غم ها رو بیش از اونی که هست نشون میدی. وقتی تنها میشی دلت می گیره از غصه هات…اما خودت هم می دونی شرایط اونقدر ها هم که میگی سخت نیست…کمی آروم میشی…

 اما گاهی وقت ها، درد اونقدر شدیده که به هیچ کس نمی تونی بگی. می ریزی توی خودت. وقتی تنها میشی دلت به درد میاد و از بی کسی "خودت" و "مظلومیت" خودت به حال "خودت" گریه ات می گیره…

امروز، لحظه هایی در اوج اضطراب بودم…گذشت…

امروز، دقایقی در اوج خوشی و امیدوار به روزهای آینده بودم…گذشت…

امشب، در اوج خستگی و له شدن هستم…لا مروت نمی گذره…

پ.ن(1): عاشقانه…

این عاشقانه ی مردی ست که تمام دلتنگی ها و نبودن ها را تاب می آورد با این امید:

شاید فردا…روز دیگری باشد…

بگو بعد از تو… جهانی دیگر هست

جهان هایی دیگر

و گر نه من

چگونه تاب آورم

این جهان تنگ را؟…**

پ.ن(2):عاشقانه ای اورجینال!…

این عاشقانه ی مردی ست که می داند سهم او از زندگی این نخواهد بود و می داند حتی اگر یک روز از عمرش باقی مانده باشد، تمام حرف ها را به یار خواهد گفت…

این عاشقانه مردی ست که عاشقانه اش را از جایی انتخاب نکرده. مال خودش است! برای همین شعر نیست و زیبا نیست، اما عاشقانه ای، اورجینال است…از  درد  دل "دل به درد آمده":

"روزی که دوباره ببینمت

از غم روزهای بی کسی

خواهم گفت

از آن چه بر من

بی تو

گذشته خواهم گفت

و تو

با من خواهی گفت

چگونه تاب آوردی

این همه بی کسی را…

و تو

با خودت خواهی گفت

کاش تنها نمی گذاشتمش"…

پ.ن(3): یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش نوشتم:

جنگ غم تو با دل ما

نابرابر است…***

"و من

هم چنان در این جدال نابرابر

مردانه ایستاده ام"…

آخر نوشت:

خسته ست دلم…

*رویا شاه حسین زاده

**فریبا عرب نیا

***از وبلاگ بهار

عکس: رضا حبیبی

نظرات (1) »

 
 

بی تو می بارد…روز و شب…بی خستگی…
 
شنبه 26 دی 1388

 

غلط کرده باران که…

حالا که مرا به تو بد عادت کرده

بی تو می بارد

روز و شب

بی خستگی…*

 

ادامه شعر زیبای بالا به این صورته:

باور کن تمام غذاها ته می گیرند

وقتی خودت نیستی

باران هست…*

 اما این شعر از زبان یک بانوی با احساس خطاب به عشقش، سروده شده که وقتی نیست، غذا ته می گیره. ولی از آن جایی که عکس مبارک ما در کنار صفحه وب سایت و وبلاگ دیده می شود، زیاد با معنا نمی شود که یک عاشق نره غول! برای عشقش بنویسد وقتی نیست غذا ته می گیرد… به همین دلیل آخر شعر رو برای وبلاگ خودم به این صورت در آوردم:

"باور کن

دستم به هیچ کاری نمی رود

وقتی باران هست

و تو…نیستی"…

پیشنهاد ازدواج!؟…

امروز از یک جوان با احساس هنرمند ، پیشنهاد ازدواج داشتم! اما به چند دلیل نتونستم قبول کنم. اول اینکه این جوان با احساس هنرمند، مرد هستند!! فکر بد نکنید. ایشون برای خودشون این پیشنهاد رو ندادند! شخص دیگری رو پیشنهاد کرد. دوم اینکه….بگذریم…

"مرد که نمی تونه تمام دلایل رو توی وبلاگش بنویسه"…

جمله معترضه: دوستان توجه داشته باشند اگر قرار بود نام پیشنهاد دهنده و نام پیشنهاد شونده و دلایل رد پیشنهاد رو بگم که می نوشتم! وقتی ننوشتم پس نمی گم! بنابراین تماس نگیرید و اصرار نکنید که اونی که ننوشتم، بگم! چون اگر قرار بود بگم که می نوشتم!!

شمالیه…

سفر یک روزه خوبی به شمال داشتم. در شمال، صمیمیت و مهربانی و یکرنگی می بینم و در این دوره مملو از نامرادی و نامردی و ریا، این کم چیزی نیست.

در شمال عشق رو هم می بینم…خدا همه ی عشاق رو برای هم حفظ کنه…

هنوز توی جاده بودم که زهرا پیامکی فرستاد و پرسید:

دوست دارید براتون چی درست کنم؟

 و سه گزینه رو نوشته بود. براش نوشتم: سومی…

چند دقیقه بعد رضا تماس گرفت و با خنده گفت زهرا اس.ام.اس خودش رو پاک کرده و یادش نیست گزینه سوم چی بوده؟!(خدا به رضا صبر بده)…

به رضا گفتم من هم در حین رانندگی دقت نکردم به چه غذایی اشاره کردم!(خدا به بانک های شریفه ملت هم صبر بده)…

من و روی خوش روزگار؟!…

امروز یک قدم مهم دیگه در راه حل مشکلاتم برداشته شد.

یعنی جدی جدی روزگار می خواد چند صباحی روی خوشش رو هم به من نشون بده؟…

با کمک عزیزی، فعلا قسمت عمده کار خونه رو از دوش مادر برداشتم. بیشتر استراحت می کنه. در مجموع حالش زیاد خوب نیست. دیشب از شمال که رسیدم دیدم دو عروسش با فریبرز و رضا، پیشش بودند. به وضوح دیدم روحیه اش بهتر شده و شب راحت تر بود.

پ.ن(1): عاشقانه سوالی…

من می دانم

کشتی… همه کس دریاست

و عشق…همه کس دل ها

اما نمی دانم چرا

مرگ کشتی در دریاست

و مرگ عشق

در دل ها؟…**

این عاشقانه ی مردی ست گه اگر روزی دستش به چرخ گردون رسد در محضر عرش کبریایی عصیان خواهد کرد و می پرسد:

"الهی

اگر بنا بر هجر بود

 چرا دل را

این همه عاشق آفریدی"…

پ.ن(2): حکایت دل و عشق…عشق و دل…

گر با غم عشق، سازگار آید دل

بر مرکب آرزو، سوار آید دل

گر دل نبود، کجا وطن سازد عشق

ور عشق نباشد، به چه کار آید دل…***

پ.ن(3): یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…

یک سال پیش نوشتم:

میگه هر سکه میشه قلب باشه

اما هر چی قلب شد دل نمیشه…****

آخر نوشت: سر حال تر از دیگر روزهام…اصلا هم دلم نگرفته! اما کماکان تنگه!

*مهدیه لطیفی

**سوما

***ابو سعید ابوالخیر

****بیژن مفید

عکس: رضا حبیبی

نظرات (0) »

 
 

<< مطالب قبلی