
میرم از اینجا… با پای خسته
با چشم گریون… قلبی شکسته
هنوزم بغضی مونده… تو سینه
دوری چه سخته… قسمت همینه…*
دوشنبه نوشت…
دیشب به همراه مادر، به عیادت یکی از خاله ها رفتیم که عمل چشم انجام داده بود .وقتی بغلش کردم، گفت اگر بدونم میای منو ببینی میرم اون چشمم رو هم عمل می کنم. تعارفش قشنگ بود. از بی معرفتی خودم ناراحت شدم. وقتی میشه عزیزان اطرافت رو با یک دیدار، دل خوش کنی، چرا کوتاهی می کنیم.
با دکتر رضا، هم نیم ساعتی گپ زدیم. کتاب تازه اش رو دیدم. طراحی زیبایی داشت و مثل همیشه در انتخاب نام یک کتاب درسی و آموزشی، نهایت سلیقه رو بکار برده بود:
…و نترسیم از متن…
سه شنبه نوشت…
ساعت سه صبح آژانس میاد دنبالت. برات لباس های مرتب و تمیز گذاشتند که بپوشی.
می پوشی…آقا میشی! یه تیکه ماه!!
قرآنی که مادر روی میز گذاشته، می بوسی. آروم میای بیرون که مادر بیدار نشه. در رو که می بندی می بینی با دمپایی از خونه زدی بیرون!. کلید هم نداری. مادر هم تازه خوابش برده.
یه تیکه ماه با دمپایی!
با خودت میگی:
"فرشید جان سفر که با دمپایی شروع بشه…تا آخرش رو بخون"…
راه می افتی. یه دفعه یادت میاد روزی روزگاری، جایی دو جفت کفش داشتی. دلت نمیاد مادر رو بیدار کنی، اما زنگ می زنی و صاحب خانه محلی که کفشت در اونجا مونده رو بیدار می کنی. میگی خونه هستید من بیام؟
صاحب خونه چه "فکر های بی تربیتی" که نمی کنه!! بعد که می فهمه ماجرا چیه، کفش رو میاره دم در بهت میده. راننده با تعجب نگات می کنه.
میری فرودگاه. نیم ساعت تاخیر. کارت پرواز رو بهت میدن بدون اینکه بگن پرواز اکونومی هست و بلیط بیزینس کلاس تو پشیزی ارزش نداره.
با خودت میگی:
"فرشید عزیز!…اینم دومی اش…خدا سومی رو به خیر کنه"…
پروازی که با دمپایی شروع بشه به این مشکلات هم دچار میشه.
وارد هواپیما میشی. با اینکه کفش داری و ماه شدی! اما جنتلمن بازی رو میذاری کنار و شروع می کنی به داد و فریاد. به همراه تو، دو مسافر دیگر قسمت بیزینس کلاس هم شروع می کنن به سر و صدا. هواپیما به هم می ریزه. سرمهماندار و خلبان هم میان. میگم می خوام پیاده شم. میگن چمدونت داخل هواپیماست. مامور مراقب پرواز میاد. با بردباری برات توضیح میده هواپیمایی که قرار بود ما رو ببره نقص فنی پیدا کرده و در آخرین لحظه از مهر آباد این هواپیما رو فرستادن. بهش میگی درد شدید زانو داری و نمی تونی روی صندلی های اکونومی بشینی(اصلا هم به اینکه به علت عظیم الجثه بودن! جات نمیشه اشاره ای نمی کنی!)
مامور حراست در نهایت بزرگواری از سر مهماندار سوال می کنه: بغل دست ایشون کی باید بشینه؟ میگن برادر زاده خلبان. . طرف دیگه شون هم خالیه. قرار میشه من در ردیف سه تایی تنها بشینم. دسته های مابین صندلی رو بلند کنن تا من پامو دراز کنم. برادر زاده خلبان هم کنار دست مامور حراست بشینه. خدایی اش مامور حراست از خود گذشتگی کرد.
با خودت میگی:
"فرشید خان دیوونه بازی و لات بازی ات چه خوب جواب داد!"
تازه داشتم فاتحانه خودم رو روی سه صندلی جا به جا می کردم که برادر زاده جان وارد شدن. تلفیقی از آنجلینا جولی و جنیفر لوپز و بانک های ملت اون هم از نوع شعبات ممتاز!!.
با خودت میگی:
"جناب حیرانی! سزای لات بازی همینه. از خود گذشتگی مامور حراست با جفت شیش براش تموم میشه. و برای من پای درازی می مونه که به همراه زبون درازی منو از یک هم سفر دوست داشتنی محروم کرد".
می رسی خونه اینترنت قطعه.
با خودت میگی:
فرشید جان خدا آخر و عاقبت این سفر رو به خیر کنه.
تا فردا دبی هستم. امروز به خیلی از کارهام رسیدم. بعد از ظهر موفقی داشتم. فردا صبح هم دو جلسه دارم که اگر خدا یاری کنه شاید قدم های مثبت و محکمی در حل مشکلاتم برداشته بشه.
برای پرواز برگشت می خوام آقا باشم! پسر به به چه نیکویی بشم!! تا مامور حراست از خود گذشتگی نکنه و مجبور نشه همانطور که استکبار جهانی به حق مسلم ما در مورد انرژی هسته ای توجهی نمی کنه، ایشون هم حق مسلم من رو در مورد برادر زاده عزیز! خلبان محترم!! نادیده بگیرن.
اکونومی که هیچی، اگر مثل اتوبوس های قدیم، روی بوفه هم جا به من بدن هیچی نمیگم.
"مرد که تا جاش تنگ میشه لات نمیشه"…
پ.ن(1): عاشقانه…
این عاشقانه ی مردی ست که در و دیوار و لحظه ها و همه چیز، برایش روزهایی را به خاطر می آورند که:
"دنیا مال او بود و این…کم چیزی نبود"…
همه ی تکه های بودنت را
که کنار هم بگذارم
باز پازل تنهایی من
تمام نمی شود…**
پ.ن(2): از جدایی …
این نوشته زیبا رو برام فرستادند و اشاره کردند که نمی دونند مال کیه و من مثل همیشه میگم مال کسیه که بفهمه:
نمی توانم هضم کنم
بعضی ها چطور قادرند
خودشان جدایی بیافرینند
حال آنکه مرگ در کمین است
و دارد برای جدایی آدم ها
نقشه می کشد…
پ.ن(3):یک سال پیش…همین روز…همین وبلاگ…
یک سال پیش نوشتم:
چرا نمی فهمند
من آن جایی ام
مرغ باغ ملکوت نیستم
آن جایی ام که تو هستی
اگر چه آن قدر دور شدی
که صدایم را نمی شنوی…***
آخر نوشت:
"در سکوت سنگین این خانه
دلم
ناصرم را می خواهد …با متانت و مهربانی ذاتی و ادبش
دلم
نهالم را می خواهد…با خنده ها و حاضر جوابی هایش
دلم
نویدم را می خواهد
با شیطنت ها و مهربانی هایش
دلم پیمانم را می خواهد
با آن نگاه مهربان و پرسش گرانه اش
که این سال ها کجا بودی پدر؟…
و دلم…
کسی را می خواهد که مثل هیچ کس نبود
و دلم…
کسی را می خواهد که مثل هیچ کس نیست…
در سکوت سنگین این خانه
دلم بد جوری می گیرد
بمیرم برای دلم"…
*ترانه مسعود سعیدی
**از وبلاگ صبور
***شهاب مقربین
عکس: رضا حبیبی